عشق ابدی (قسمت اخر)
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤   کلمات کلیدی: عشق ابدی

سلام عزیزای دلم دوستای خوشگلم

خوبید ؟ جمعه خوبی داشتید؟ واسه منم خوب بود خداروشکر

واستون قسمت اخره عشق ابدی رو میذارم

بخونید و ...

 

یه ماه فقط کاره منو جونگ مین شده بود دعا. هر روز به جاهای مقدس

میرفتیمو دعا میکردیم هر روز با پدرو مادرم دعوا میکردم . به هیچ قیمتی

 حاضر نبودم جونگ مین رو از دست بدم من بدونه اون میمردم

روزگارمون سیاه شده بود . دو تا عاشق بودیم که فقط منتظره یه جوابه

 مثبت بودیم . هر روز به امید این که به هم میرسیم از خواب بیدار

میشدیم .


خیلی سخت بود کاش کسی میفهمید چی دارم میکشم

یه ماه گذشت بیرون بودم . جونگ مین هم کلاس بود دیگه نزدیکای خونه

 بودم . گوشیم زنگ خورد مامان بود . دیگه انقد باهاش دعوا کرده بودم

خسته شده بودم با بی حوصلگی جواب دادم

مامان:سلام عزیزم مژده بده

با بی حوصلگی گفتم :چی؟

مامان :بابات بالاخره راضی شد با جونگ مین ازدواج کنی

وای بال دراوردم انگار که زندگیه دوباره به من دادن . از خوشالی اشک تو

 چشمام جمع شد. وای اگه جونگ مین بفهمه از خوشالی گریه میکنه .

 باورم نمیشه گفتم :مامان راس میگی؟

_اره بالاخره راضیش کردیم

جیغ زدم گفتم : مامان عاشقتم

گریم درومد با گریه گفتم: مامان بهت قول میدم با جونگ مین خوشبخت

 شم بهت قول میدم .

گوشیو قط کردم

باید به جونگ مین میگفتم میگفتم که خدا چقد مارو دوس داره بالاخره

دعا هامونو جواب داد. وای جونگ مین عاشقتم عاشق جونگ مین قول

میدم باهم خوشبخت شیم خوشبخت ترین زوجه روی زمین

یهو از دور جونگ مین رو دیدم ذوق کردم . دوییدم طرفش بلند صداش

کردم : جونگ مین جونگ مین

ولی اون نمیشنید . هندزفیریه گوشیش تو گوشش بود صدای منو

نمیشنید. انقد ذوق داشتم که فقط میدوییدم تا این خبرو بهش بدم . تا

بگم بالاخره به ارزومون رسیدیم . بالاخره میتونیم باهم زیره یه سقف

زندگی کنیم . بالاخره میتونیم واسه همیشه کناره هم باشیم و هیچ

چیزو هیچ کس نمیتونه این خوشبختی رو ازمون بگیره

میدوییدم میگفتم جونگ مین وایسا وایسا ! ولی فاصله تقریبا زیاد بود و

نمیشنید

از خیابون رد شدم دیدم یه ماشین محکم زد به من . ولی انقد ذوقو

شوق داشتم که بلند شدمو باز به طرف جونگ مین دوییدم .جونگ می

رفت تو کوچه صداش زدم ولی باز صدامو نشنید. دیگه تقریبا بهش

رسیده بودم

وایساد . گفتم : بالاخره صدامو شنیدی یه ساعته دارم صدات میکنم

مثه این که به گوشیش زنگ زده بودن . رنگ جونگ مین یه لحظه پرید

جونگ مین : چی ؟ چی شده؟ تصادف؟ بله من دقیقا کوچه بالاییم

گوشی رو قط کرد. گفتم جونگ مین واست یه خبر دارم . عشقم ما دیگه

 واسه همیشه باهمیم واسه همیشه تا اخره عمرمون

ولی اون بی توجه به حرفه من شروع کرد به دوییدن . خیلی ترسیده

بود . منم پشته سرش دوییدم گفتم : کجا میری؟ چرا جوابمو نمیدی؟

محکم خوردم زمین ولی اصلا متوجه نشد

رسیدم به خیابون اصلی دیدم همه دوره یه چی جم شدن جونگ مین

رفت اونجا بینه جمعیت منم متعجب رفتم .

وای چی میدیدم . خدای من خودمو دیدم که جلو یه ماشین افتادم

جونگ مین رفت منو بغل کرد هول کرده بود میگفت: فاطمه بلند

شو .بلندشو چی شدی بلندشو

رفتم جلوش نشستم گفتم : جونگ مین من اینجام اینجام نگاه کن منو

نگاه کن

ولی نه فقط اون بلکه هیچکس منو نمیدید اصلا چیزی متوجه نمیشدم

داد میزد داد میزدم گریه میکرد گریه میکردم میگفتم: جونگ مین منو نگاه

 کن من اینجام ولی اون صدامو نمیشنید منو نمیدید . تمامه لباساش و

 صورتش خونی شده بود. منو سوار ماشین کردن منم سوار شدم و

رفتیم بیمارستان

خودمو دیدم که دارن میبرن اتاق عمل خیلی ترسیده بودم اصلا چیزی

متوجه نمیشدم جونگ مین فقط به دیوار تکیه داده بودو گریه میکرد.

نه جونگ مین گریه نکن گریه نکن طاقت دیدنه گریه های تورو ندارم

دکتر اومد بیرونو جونگ مین رفت پیشش

دکتر: شما چه نسبتی باهاش دارید ؟

جونگ مین : من نامزدشم

دکتر : متاسفم بهتون تسلیت میگم

جونگ مین همونجا نشست رو زمینو بلند بلند گریه کرد رفتم طرفش

جلوش نشستم گفتم : جونگ مین گریه نکن لامصب گریه نکن من

اینجام

شونه های مردونش از گریه میلرزید دستمو گذاشتم رو شونش تکون

 دادم داد زدم : گریه نکن به خدا من همینجام وای خداااااااااا

منو اوردن بیرون یه ملافه سفید هم روی سرم کشیده بودن . تازه

متوجه همه چی شده بودم . به خودم نگاه کردم به دستام خدای من

یعنی این روحه منه که داره همه جارو میبینه .

جونگ مین همونجا نشسته بودو گریه میکرد . همون مرده که بهم زده

بود اومد یکم دلداریش داد و بعد به دوستام زنگ زد

هیچکس نمیتونست جونگ مین رو اروم کنه جونگ مین زار زار گریه

میکرد باورش نمیشد قبولش واسش سخت بود

بچه ها با گریه اومدن تو  هیونگ نشست روزمین جونگ مینو بغل کردو

دوتایی تو بغله هم گریه کردن

خیلی شرایطه سختی بود خیلی سنگین بود همه گریه میکردن و من

نمیتونستم کاری کنم باور کردنش واسه همه سخت بود واسه من

سخت تر من اونارو میدیدم ولی اونا نه .

بالاخره منو بردن خاک کردن کناره قبره مادره جونگ مین . من همش

همراهه اونا بودم همه کلی سره خاک گریه کردن من همونجا کناره

خاکم نشسته بودم ولی نمیتونستم کاری کنم فقط داشتم گریه های

اونا رو میدیدم

بعد از چند ساعتی گریه :

هیون: دیگه داره شب میشه باید بریم

زهرا: من نمیتونم بیام من همینجا میمونم

یونگ اومد زهرا رو بلند کرد گفت: بالاخره چی باید بریم

کیو: جونگ مین جان دیگه بسه پاشو

جونگ مین خیلی اروم و با صدایی از غم و غصه گفت : من نمیام

کیو: پاشو بریم عزیزم نگاه کن انقد گریه کردی دیگه حالی واست نمونده

جونگ مین : شما دارید چی میگید فک کردید من فاطمه رو اینجا تنها

میذارم میام عشقمو رو اینجا میذارم میام

بعد صداشو بلندتر کرد و با گریه گفت: شما برید! برید و منو با عشقم

تنها بذارید میخوام باهاش حرف بزنم

اونا رفتن . شب شده بود. حالا دیگه منو جونگ مین تنها شده بودیم .

کناره خاکم نشسته بودو منم روبه روش

شروع کرد به گریه . گونه شو روی خاک گذاشت و گریه میکرد منم گریم

 گرفته بود .

به ارومی گفت: چرا منو تنها گذاشتی مگه قرار نبود همیشه کناره هم

باشیم مگه همیشه نمیگفتی جونگ مین ارزوی اون لحظه رو دارم که

منو تو زیره یه سقف کناره هم زندگی کنیم .خنده هامون باهم باشه

ناراحتی هامون باهم باشه . مگه ! مگه بهم قول نداده بودی از پیشم

نری حالا من بدونه تو چیکار کنم باخاطراتت زندگی کنم ؟اره ؟بی وفا

چرا رفتی دیگه! از شدت گریه نتونست چیزی بگه . منم پا به پای اون

گریه میکردم چقد سخته وقتی ذره ذره شدنه تنها عشقتو همه ی

زندگی تو جلوی چشمات ببینی ولی نتونی ارومش کنی

سرشو برداشت یه لبخنده تلخی زد و یه قطره اشک از چشمش اومد

 پایین گفت: یادته دقیقا همینجا بهت پیشنهاد ازدواج دادم توهم با تمامه

 وجودت قبول کردی این بود اون قولی که بهم دادی چرا همون موقع

نگفتی که میخوای بری و منو تنها بذاری

از توی جیبش یه حلقه دراورد . تا حلقه رو دیدم گریم شدید تر شد

خدای من چه لحظاته سختی .

گریه کرد گفت: این حلقه رو امروز خریدم که امشب دستت کنم ولی....

کناره خاکم یه گودال کوچیک باز کرد و گفت: امشب بهت میدمش .

کمی مکث کرد اشکی که روی لبش اومده بودو پاک کرد و حلقه رو

گذاشت تو گودال گفت : حالا بهت دادمش .فاطمه این حلقه ی

ازدواجمون بود که بهت میخواستم بدم .پیشه خودت نگهش دار ! و با

گریه روی حلقه خاک ریخت

خدایا یه کاری کن دارم دیوونه میشم دیگه شروع کردم به داد زدن :جونگ

 مین گریه نکن جونه من گریه نکن طاقته دیدن اشک های تورو ندارم ای

 خدا اخه چرا من چرا من

تا صبح جونگ مین بالا سرم نشستو گریه کرد و کلی باهام حرف زد دونه

 دونه خاطراته باهم بودنمونو باهام مرور کرد . دیگه هیچی ازش نمونده

بود انقد گریه کرده بود که نزدیک بود هر لحظه از حال بره .

صبح  بچه ها همشون اومدن باز کلی گریه کردن  .جونگ مینو به زور

بلند کردن بردن .منم همراهشون رفتم

 

جونگ مین توی اون مدت همش میرفت جاهایی که دوتایی باهم

رفتیم . میرفت توی اون پارک و ساعت ها مینشست روی اون نیمکتی

که همدیگه رو بوسیدیم. میرفت روی همون تاب و ساعت ها اشک

میریخت .خیلی داشت عذاب میکشید هنوز هم پذیرفتن این موضوع

واسش سخت بود .تو اتاقش همش باهام حرف میزد :فاطمه میدونم

اینجایی احساست میکنم میدونم تو منو تنها نذاشتی عشقتو دارم

احساس میکنم گرمای وجودت اینجاست توی این اتاق

بعد از چند روز رفتم خونه خودمون . بچه ها حالو روزشون خیلی خراب

بود

لیلا: بچه ها پس کی میخواین به خانوادش خبر بدین

یکتا گریه کردو گفت : من که نمیتونم

مونا: بالاخره چی نمیشه که خانوادش باید بدونن

لیلا بلند بلند گریه کرد گفت : اخه چجوری

دقیقا دوهفته میگذره . شب بودو من مثه همیشه تو اتاق عشقم جونگ

 مین بودمو کنارش

جونگ مین روی تخت به دیوار تکیه داده بودو پاشو جمع کرده بود توی

بغلش و اروم اشک از چشمش میومد پایین

رفتم دقیقا روبه روش نشستم و نگاهش کردم . انقد با چشمای

قشنگش گریه کرده بود که چشماش دیگه اون شفافیت اولیش رو از

دست داده بود .یه اشک از چشمش سرازیر شد روی گونش . با دست

اومدم که قطره ی اشکو پاک کنم ولی هر کار کردم نشد . قظره اشک

اومد پایینو افتاد . قلبم سوخت .چقد سخته هیچکس نمیتونه وضعیت ما

 دوتا رو درک کنه جز خدا .خدایا مگه ازت نخواسته بودم که عشقه مارو

نگه داری یه عشقه پاک . مگه ازت نخواسته بودم که عشق ما رو ابدی

کنی . فکر کردم قبول کردی ولی حالا دارم نابود شدنه عشقم رو روبه

روم میبینم . عشق ما ارزش ابدی شدن داشت .

جونگ مین پاشد اروم رفت پشته میزش و یه دفتر باز کرد و با گریه یه

چیزی توش نوشت . فقط قبلش گفت : فاطمه میدونم اینجایی دارم

بودنت رو احساس میکنم تو همیشه کناره منی

من همونجا رو تخت نشسته بودمو گریه میکردم

بلند شد . بلند شدم .اومد روی تخت دراز کشید . چشماشو بست و

اروم گفت : شب بخیر عزیزم        و خوابید

رفتم سره میز دیدم دفتری که توش نوشته رو باز گذاشته . خوندمش:

من همیشه و همیشه عاشقت میمونم عشقم میام پیشت مطمئنم

میام که همیشه باهم باشیم

اشک از چشمم اومد پایین و روی اون نوشته افتاد میدونست من

اینجام . بهش نگاه کردم اروم خوابیده بود رفتم بالای سرش و به لباش

 نگاه کردم همون لب هایی که واسه من بود. اهسته لبم رو گذاشتم

روی لباش وقتی برداشتم یه قطره اشکم افتاد رو لباش

یهو یه صدایی شنیدم ترسیدم انگار که یکی میگفت دسته جونگ مین

رو بگیرم بلندش کنم یه نیرو یه انرژی خاص

دسته جونگ مینو گرفتم . چشماشو اهسته باز کردو منو دید اروم

بلندش کردم جلوم وایساد لبخندی زدو گفت: بالاخره اومدی

همدیگه رو بغل کردیم باورم نمیشد که عشقمو باز بغل کردم . دوتایی

روی تخت رو نگاه کردیم که جونگ مین دراز کشیده

بهم خندیدیم و به سمته یه نور رفتیم .حالا دیگه جونگ مین هم اومده

بود پیشه من .دیگه واسه همیشه باهم بودیم . و حالا خدا دعامو قبول

کرد و عشق ما واسه همیشه یه عشق ابدی شد .....

 

پایان

 

بدونه هیچ حرفی خداحافظ