عشق ابدی(قسمت یازدهم )
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢   کلمات کلیدی: عشق ابدی

سلام به همه دوستای گله خودم

فاطمه اومده چی چی اورده؟هه هه

واستون قسمت بعده عشق ابدی رو اوردم

 

 

4 روز بعد جونگ مین رفت عکسا رو گرفت خیلی عکسای جالب و

 قشنگی شده بود . ازش گرفتم و اوردم به بچه ها نشون دادم

 

یکتا: وای ببین چه خوشگل!!!!

 

زهرا: یکتا بده منم ببینم

 

لیلا: وای خوش به حالتون. خیلی عکسای قشنگی شده مخصوصا این

 

_خب شما هم برید عکس بگیرید

 

مونا: اره فکره خوبیه . حالا وقتی از ایران برگشتیم میریم میگیریم

 


بلیطای پرواز به تهران واسه هفته دیگه بود ولی دله منو جونگ مین پره

غصه . غصه از هم جدا شدن ولی بابا اینا منتظربودن و نمیشد موند

موقع خداحافظی خیلی بهمون سخت گذشت . جونگ مین پیشونیمو

 بوسید . گفت: مراقبه خودت باش

_توام همینطور

جونگ مین: امیدوارم بهت خوش بگذره

_بدونه تو خوش نمیگذره

بالاخره رسیدیم به خونهی پدری . ولی امسال با سال های دیگه فرق

داشت چون احساسه من فرق داشت .برخلاف سال های قبل دوس

داشتم زودتر برگردم .بابا اینا واسه دو شبه دیگه یه مهمونیه بزرگ ترتیب

داده بودن و همه و فامیل و اشناها رو دعوت کرده بودن

اونجا تلفنی با جونگ مین حرف میزدم ولی نمیتونستم زیاد صحبتامو

طولانی کنم ممکن بود بقیه شک کنن آخه هنوز به خانواده قضیه جونگ

 مین رو نگفته بودم گذاشتم یه مدت بگذره بعد بگم

شب مهمونی یه لباس ساده پوشیدم و برعکس من بچه ها کلی ذوق

داشتن از همون اول مهمونی همشون شرع کردن به رقصیدنو و خوش

گذرونی

من نشسته بودم که دیدم یکی از پسرای فامیل داره میاد طرفم . خودمو

 جمع و جور کردم . بهم سلام داد و منم با خوش رویی جوابشو دادم .

دستشو اورد جلو و بهم پیشنهاد رقص با خودشو داد

همون لحظه یاده حرفه جونگ مین افتادم که گفته بود: دوس ندارم هیچ

پسری از در کناره تو بودن لذت ببره

منم ازش عذرخواهی کردم و پیشنهادشو رد کردم

اون شب اصلا نرقصیدم . مامان اومد کنارم نشست گفت: چرا نمیرقصی

 پاشو برقص نیگا موناو زهرا و یکتا و لیلا چقد قشنگ میرقصن

_نه مامان نمیخوام برقصم

مامان: چی شده مهمونی های قبلی که از اول تا اخر همش وسط

بودی و داشتی میرقصیدی

_مامان خواهش میکنم راحتم بذار

مامان با دلخوری رفت . اخه چطور میتونم با کسه دیگه ای برقصم من

 الان به کسی تعلق دارم بهش تعهد دارم نمیتونم این تعهد رو بذارم زیره

 پا نمیتونم بذارم

وای خیلی دلم واسش تنگ شده بود اصلا از مسافرت لذت نمیبردم

دوس داشتم برم پیشه جونگ مین . علاقمون داشت به هم بیشتر

میشد .راس میگن فاصله عشقو بیشتر میکنه .چقد دوریش واسم

سخته گاهی شبا یاده خاطرات باهم بودنمون میفتادمو اشک از چشمم

 سرازیر میشد . سخت ترین روزهای زندگیمو میگذروندم

دوهفته دیگه تهران موندیم . بالاخره انتظارم به سر رسید و روز برگشته

ما شد . کاش میدونستم با برگشت من همه چیز تغییر میکنه .اگه

میدونستم چی میشه هیچوقت برنمیگشتم ....

اومده بودن فرودگاه دنبالمون . وقتی جونگ مین رو دیدم همونجا بغلش

کردم به هیچ چیز تو اون لحظه اهمیت نمیدادم

هیونگ: لیلا خانم جون دلم واست تنگ شده بود !

لیلا: منم دلم تنگ شده بود

کیو: یکتا جونم واسم چی سوغاتی اوردی؟

یکتا: هیچی

کیو: چی؟ من سوغاتی میخوام

یکتا: یعنی چه مگه تو فقط منو واسه سوغاتی میخوای

زهراک یونگ سنگ واست کلی خوراکی اوردم

یونگ: اخ جوووووون به تو میگن یه خانمه خوب

دیگه هیچی از خدا جز جونگ مین نمیخواستم . جونگ مین لاغر تر شده

 بود ولی دوتایی دوباره روحیه خودمونو به دست اورده بودیم . هفته

بعدش جونگ مین منو برد سره خاک مادرش و کلی گریه کرد. کلی

باهاش حرف زد. همون جا بالای قبره مادرش اول از مادرش اجازه گرفت

و بعد بهم پیشنهاد ازدواج داد.

اشک تو چشمام جمع شد باورم نمیشد . یعنی من واسه همیشه

پیشه جونگ مین میمونم تو یه خونه زیره یه سقف یه خونه که از عشق

پر شده یه خونه که توش امید باشه زندگی باشه امنیت باشه

من مرده زندگیمو پیدا کرده بودم. جونگ مین! اون مرده زندگیم بود

شب به مامان زنگ زدم که بهش بگم:

_سلام مامان خوبی؟

مامان: اره عزیزم . خوب شد زنگ زدی میخواستم بهت زنگ بزنم یه

 چیزی میخوام بهت بگم

_ چی بگو

 _خیلی خوشالی خبریه؟

_ اره واسه همین زنگ زده بودم ولی تو اول بگو

_ باشه من میگم تا خوشحال تر شی . آقای اد رو که میشناسی

همکاره بابات ؟

_آره چطور؟

_ تو رو واسه امید پسرش از بابات خواستگاری کرده

تا اینو گفت لبخند روی لبام خشک شد

_الو فاطمه چی شد؟ چرا حرف نمیزنی؟

بغضم گرفته بود انگار که دنیا رو سرم خراب شده بود. .گفتم : مامان

میشه بیشتر توضیح بدی

مامان: تورو واسه امید خواستگاری کرده . فاطمه خیلی پسره خوبیه

 تحصیل کرده مودب همه ازش تعریف میکنن فقط به درده تو میخوره منو

 پدرت هم تاییدش میکنیم

توی اون لحظه فقط تونستم به مامان بگم: مامان من نمیخوام ازدواج

کنم

_چرا تو دیگه وقتته یه خواستگاره خوب هم که پیدا شده پدرتم که

راضیه دیگه منتظره چی هستی

_مامان گفتم که نمیخوام ازدواج کنم . فعلا کار دارم خداحافظ

گوشیو گذاشتم همونجا نشستمو گریه کردم . از ته دلم گریه میکردم .

مونا: فاطمه چرا گریه میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه بچه ها قضیه رو گفتم خیلی ناراحت شدن ولی هیچکاری نمیتونستن بکنن

خیلی واسم سخت بود خیلی واسم سنگسن بود کاش به مامان زودتر

میگفتم

زهرا: خب بگو نه کاری نداره که

_اخه مامان بابام تاییدش کردن میگن همین خوبه

چه جوری باید به جونگ مین میگفتم! نباید ازش پنهان میکردم

شب بهش زنگ زدم . بعد از کلی حرف زدن با خجالت گفتم:

جونگ مین واسم خواستگار پیدا شده

سکوت کرد ولی سکوتش از صد تافشم واسم  سخت تر بود . بعد از

مدتی گفت: خب تو چی گفتی

_معلومه عزیزم منم گفتم نه

تقریبا ده روز بود که مامان پشته سره هم زنگ میزد و باهام صحبت

میکرد تا منو راضی کنه :

_فاطمه لگد به دخته خودت نزن بیا با این ازدواج کن خوشبختت میکنه

مامان نه نه نه به کی بگم نمیتونم با اینی که شما میگید ازدواج کنم

_نکنه پای یکی دیگه در میونه اگه هست بگو .کسه دیگه ای رو میخوای

 بهم بگو

موقعیتو خوب دونستمو گفتم: اره همسایمونه                     و کمی از

 جونگ مین واسش گفتم

مامان: باشه من با پدرت صحبت میکنم ببینم چی میگه

_وای مامان دوست دارم عاشقتم .مامان بابارو راضی کن دیگه هیچی

ازت نمیخوام

شب به جونگ مین گفتم اونم کلی خوشحال شد ولی گفت: اگه بابات

 راضی نشه چی

_فقط دعا کن من که هر شب دارم دعا میکنم

چند روز بعد مامان بهم زنگ زد گفت: فاطمه بابات موافقت نمیکنه

_یعنی چی چرا؟

_باور کن من هر روز دارم باهاش صحبت میکنم میگه الاو بلا دوماده من

باید ایرانی باشه

انگار که اب یخ ریخته باشن روم . منو جونگ مین تمامه امیدمونو از دست

 داده بودیم .بدونه رضایته بابام نمیشد .

مامان و بابام هر روز بهم زنگ میزدنو کلی باهم دعوا میکردیم . پشته

تلفن گریه میکردم داد میزدم من کسی رو غیر از جونگ مین نمیخوام من

 غیر از اون با هیچکسه دیگه ازدواج نمیکنم .

جونگ مین حاضرم به خاطره تو با تمامه دنیا بجنگم .حاضرم در مقابله

همه ی دنیا وایسم تا تورو به دست بیارم

 

 

تمومید

بچه ها قسمته بعد قسمته اخره

نظر یادتون نره ها