عشق ابدی (قسمت دهم)
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩   کلمات کلیدی: عشق ابدی

سلام دوستاه خوشگلم عزیزم جیگملم

چطورید؟ وای امروز مردم تو دانشگاه ولی خوب بود کلی خندیدیم هه هه

واستون قسمت بعده عشق ابدی رو اوردم

 

فردا صبح که شد خواب بودم که زهرا جیغ زد: بچه ها پاشیییییییییید

از خواب پریدم گفتم : چی شده ؟

زهرا جیغ زد گفت: وای ببینید چه برفی اومدههههههههههه

همه رفتیم طرفه پنجره دیدم تمادم خیابونو کوچه و درختا سفید پوش

شدن . همه جا کلی برف نشسته بود . شروع کردیم به بالا پایین پریدن

 و همیدیگه رو بغل کردن و بلند گفتن: اخ جون برف اخ جون برف

انقدر ذوق داشتیم که 5 تایی رفتیم و شروع کردیم به دره خونه ی اونا

رو زدن .


کیو خواب الود اومد درو باز کرد گفت: چی شده ؟ چه خبرتونه؟

بدونه توجه بهش رفتیم تو

کیو : ا دخترا کجا؟ یه اجازه هم خوب چیزیه

یکتا: چرا مگه چیه؟ واسه چی باید اجازه بگیریم ؟

یهو دیدیم هیونگ با شرت اومد بیرن خواب الود گفت :کیو کی بود؟

ما تا اونو دیدیم جیغ زدیمو برگشتیم هیونگم جیغ زد بدو رفت تو اتاق

کیو خندید گفت: واسه این !!!!!!!

همه شروع کردیم به خندیدن . هیونگ لباس پوشید اومد بیرون گفت :

لیلا خانم جون اخه این چه کاری بود کردی

لیلا خندید گفت : حقته!

جونگ مینو یونگو هیونم از اتاق خواب الود اومدن بیرون گفتن : چی شده

یونگ : شما کله صبح اینجا چیکار میکنید ؟

هیون : مگه شما دخترا خواب ندارید مارو زابرا کردین

زهرا با ذوق گفت: وای بیایید ببینید چه برفی اومده

هیون رفت از پنجره نگاه کرد گفت: خب اومده که اومده که چی

یکتا: بیایید بریم برف بازی

کیو: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه باهم گفتیم : برف بازیییییییییی

یونگ: ای وای کارمون درومد

جونگ مین : زوریه؟

همه گفتیم : اره زوریه

مونا:بدویید بدویید لباساتونو بپوشید بدویید دیگه

هیون یه نگاه به ساعته رو دیوار کرد گفت: ای بابا ساعت 6 صبه برف

بازی کی میره الان

لیلا: ا ببخشیدا ساعت شما یه ساله رو 6 مونده ساعت 11 صبه

هیونگ: حالا هر چی کی حوصله برف بازی داره

لیلا: هیونگ تا سه میشمارم یا لباستو میپوشی یا من میدونم با تو

هیونگ: لیلا خانم جون غلط کردم سه سوته پوشیدم

همه لباسای گرم پوشیدیمو رفتیم برف بازی . یواشکی یه گوله برف

 درست کردم جونگ مین و صدا کردم تا برگشت طرفم پرتش کردم خورد

 بهش انقد خندیدم که نگو سریع اومد منو بلند کرد خوابوندم رو زمین

شروع کرد برفارو روم ریختن . میخندیدمو جیغ میزدم میگفتم : نکن

جونگ مییییییییییییین

همه دو تا سنگر درست کردیم دخترا یه طرف پسرا  شروع

کردیم به جنگ و تا تونستیم همو زدیم . خیلی خوب بود . خیلی خیلی

 خوش گذشت . بهترین برف بازی بود که عمرم کرده بودم

زندگی فعلا بر وقفه مراد دوتامون بود.خیلی زندگی واسمون لذت بخش

 بود.توی اون روزای سرده زمستون گرمای عشقمونو احساس میکردم

دیگه اخرای زمستون شده بودو قرار بود بریم ایران به مامان اینا سر

بزنیم . ما فقط سالی یه بار میرفتیم اونم ایامه نوروز بود . هر دفه هم که

 میرفتیم بابا اینا یه مهمونیه بزرگ میگرفتنو همه رو دعوت میکردن

باید یه کاری میکردم . یادم افتاد که ما اصلا باهم عکس نداریم . شب که

 همدیگه رو دیدیم گفتم : جونگ مین بیا بریم اتلیه باهم عکس بگیریم

نظرت چیه ؟

جونگ مین حالت فک کردن به خودش گرفت گفت: فکره خوبیه از اتلیه

عکس میگیرم

وقتی داشتیم بر میگشتیم یه پسر تو خیابون بودن که یکیشون بهم

تیکه خیلی بدی انداخت و متاسفانه جونگ مین شنید . خواست بره

پسره رو بزنه که گفتم : جونگ مین خواهش میکنم ولش کن بیخیال

شو یه چی گفت حالا

جونگ مین : باید حالیش کنم که نباید به یه دختر ازین تیکه ها بندازه

اونم به کی تو

رفتو شروع کرد پسره رو زدن اونم میزد رفتم جلو جداشون کردم و جونگ

 مینو کشیدم کنار گفتم : به خاطره من بی خیال شو

بردمش یه جا نشوندمش از دماغش خون میومد با دستمال پاک کردم یه

 ذره اروم تر شد بعد گفت : فاطمه اصلا دوس ندارم یه پسر از در کناره تو

 بودن لذت ببره . بهم قول بده

گفتم : جونگ مین این چه حرفیه ؟

جونگ مین: باور کن دسته خودم نیست وقتی فکر میکنم یه پسر میخواد

 بهت نزدیک شه میخوام بمیرم . قول بده

دستشو گرفتم بوسیدم گفتم: مطمئن باش .....

جونگ مین واسه هفته بعد از اتیلیه وقت گرفت. واسه اتلیه هر کدوم

چند دست لباس گرفتیمو رفتیم

عکاس: خوش اومدین امیدوارم عکسای خوبی داشته باشید

جونگ مین :ممنون

عکاس خندید گفت : شما چه نسبتی دارید؟

جونگ مین مکثی کرد گفت: ما نامزدیم

به جونگ مین نگاهی از روی شوق کردم

عکاس: خب به سلامتی . پس اسماتونو بگید که راحت تر بتونم صداتون

کنم

_فاطمه و جونگ مین

عکاس: برید لباساتونو توی اون اتاق عوض کنید

موقع عکس گرفتن عکاس مدل های قشنگی میداد:

عکاس: خب جونگ مین تو دستتو بنداز دوره کمره فاطمه . اهان

اونجوری خوبه حالا به لبای فاطمه نگاه کن . اره خوبه . اوکی گرفتم !

وقتی عکاس مدل میداد یه احساسه خوبی داشتم . یه احساسه

عاشقانه.جونگ مین با همه وجودم عاشقتم

عکاس : همدیگه رو بغل کنید و به چشمه هم نگاه کنید .

وقتی به اعماق چشمه هم نگاه کردیم دوتایی اشک تو چشمامون جمع

 شد ازین که ما باهمیم ازین که ما جفته هم دیگه ایم . ازین که ما باهم

 خوشبختیم

عکاس: اوه اوه خوبه خوبه ببین چجوری گریشون درومد

عکاس: اوکی مدله بعدی. خب لباتونو بذارید رو لبای همدیگه .

تا عکاس اینو گفت دوتایی یه جوری شدیم . اخه ما تاحالا لبای همدیگه

 رو نبوسیده بودیم واسه اولین بار بود

جونگ مین اروم لباشو اورد جلو و گذاشت رو لبای من . بی اختیار

چشمامو بستم حسه تازه ای رو تجربه میکردیم . وقتی لباشو برداشت

دوتایی یه نگاهی به هم کردیم . عکاس گفت که تا 4 روزه دیگه عکسا

حاضره . موقع خداحافظی خندید گفت: شما دوتا جفته خوبی میشید

عشقتون خیلی پاکه

_ممنون

و اومدیم بیرون .شب بود! رفتیم توی پارک سره کوچه خونمون . یه

قهوه گرفتیم که گرم شیم رفتیم رو نیمکت نشستیم :

جونگ مین : فک کنم عکسای قشنگی بشه

_اره همه چی عالی بود ممنونم که وقت گرفتی

جونگ مین : فکره تو بود تو ممنون

کمی سکوت کردیمو قهوه خوردیم

بعد اروم گفتم : جونگ مین ....

بهم نگاه کرد . بی اختیار صورتامون بهم نزدیک شد و لب هامونو

گذاشتیم رو و هم بعد از چند لحظه .......

بعد از چند دقیقه لبهامون از هم جدا شد و بهم نگاه کردیم

به لباش نگاه کردم چقد لباش گرمه . یعنی تا اخره عمر این لب ها برای

 منه. محکم  بغلش کردم !!!!!

 

 

خب اینم ازین قسمت

نظر فراموش نشه ها

انیو