عشق ابدی ( قسمت نهم )
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧   کلمات کلیدی: عشق ابدی

یه سلامه گنده دیگه

شبه زیباتون بخیر

واستون قسمته بعده عشق ابدی رو اوردم

امیدوارم ازش لذت ببرید

 

تقریبا یه ماه میگذره . یه ماهه رویایی .بهترین روزهای زندگیم بود .

یه ماه به پایان زمستون مونده . هوا خیلی سرد بود ولی عشق ما دوتا

هر روز گرم تر و گرم تر میشد. اتاقه من پر شده بود از گلایی که جونگ

مین بهم داده بود....

قرار شده بود همه گی با هم بریم پارک یه دوری بزنیم . توی پارک کلی

 گفتیمو خندیدیم .

هیونگ : لیلا خانم جون از تو فلاکس یه چایی واسم میریزی گرم شم

 


لیلا: باشه یه دقه صب کن

یونگ: کیو چرا خودتو انقد پیچوندی لای پتو . انقد سردته ؟

کیو: اره بابا دارم یخ میزنم

یونگ : من که اصلا احساسه سرما نمیکنم

کیو: خب میدونی که من خیلی ظریفم واسه همونه

هیون: همونه دیگه ابروی هر چی مرده بردی

هیونگ: ازون دوتا یاد بگیرید نیگا چه جوری دوتایی کناره هم نشستن پتو

 رو کشیدن تا سر رو خودشون و چپیدن اون زیر

(و اشاره به منو جونگ مین کرد)

جونگ مین: خب سردمونه دیگه

مونا: جونگ مین یه پتو که شما گرفتید . یه پتو هم کیو ما چیکار کنیم

که اینجا داریم یخ میزنیم

جونگ مین: در این مواقع هیون باید کاپشنشو دراره بگه مونا عزیزم بیا تو

 اینو بپوش سردته

و همه به هیون نیگا کردیم ...

هیون : چی؟؟؟؟!!!!!!!!!

یکتا : هیون تو باغ نیستیا

مونا : واقعا که هیون یه ذره از جونگ مین یاد بگیر

هیون : کی ؟ من ؟ من از جونگ مین یاد بگیرم . جونگ مین نمیتونه بنده

 کفششم ببنده

جونگ مین : خفه شو ! چرا چرت میگی

هیون: اره خودم دیدم چند روزه پیش فاطمه دولا شده بود بنده کتونیشو

 میبست

منو جونگ مین بهم نگاه کردیم

جونگ مین : تو کجا داشتی مارو دید میزدی؟

هیون: از چشمیه در

جونگ مین : واقعا که فضول

من گفتم: هیون من خودم از جونگ مین خواستم بنده کتونیشو ببندم

لیلا: چرا ؟

_چون دوس داشتم اینکارو کنم

یکتا به حالت کنایه گفت: یهو کفشاشم واکس میزدی دیگه

سریع گفتم: اگه لازم باشه این کارم میکنم

همه سکوت کردن . بعد از چند دقه هیونگ گفت: لیلا خانم جون چایی

 رو بده دیگه

لیلا: باشه بیا بگیر . کی دیگه چایی میخواد؟


همه خواستن به جز من

یونگ : چرا چایی نمیخوری؟

_زیاد اهله چایی نیستم

جونگ مین رو به من گفت: پاشو بریم از بوفه پارک واست قهوه بگیرم

_نه عزیزم خودتو زحمت نده

بلند شد دستمو گرفت بلندم کرد گفت: واسه تو کاری انجام دادن

زحمت نیست .

متوجه شدم همه با تعجب به ما نگاه میکنن . ولی ما اهمیت ندادیم .

کفشامونو اومدیم بپوشیم که بلند گفتم:

جونگ مین من بنده کفشتو میبندم

و جلوی پاش نشستم و شروع کردم به بستنه بند کفشش . نمیدونم

چرا ولی ازین کار لذت میبرم

بلند شدم دیدم بچه ها دارن همه مارو نگاه میکنن . گفتم : چیزی از

بوفه نمیخواید ؟

یونگ : چرا اگه تونستید یه خوردنی واسه ما بگیرید

جونگ مین : ما ممکنه دیر بیایم

یونگ : عیبی نداره خودم میرم میگیرم

منو جونگ مین شروع کردیم  به قدم زدن . جونگ مین باز دستمو گرفت

 و با دستش برد توی جیبه کاپشنش

بعد از کمی سکوت گفت: پیشه بچه ها خجالت نمیکشی بنده کفشمو

میبندی؟

_ نه ! خیلی لذت میبرم ازین کار

جونگ مین: چرا؟

_ نمیدونم ولی از صمیم قلبم این کارو دوس دارم

دیگه به بوفه رسیده بودیم . دو تا قهوه گرفت . یکی رو داد دسته من

یکی رو هم خودش گرفت . دوباره شروع کردیم به قدم زدنو قهوه خوردن

جونگ مین: نگفته بودی چایی دوس نداری

_اره از بچگی اینجور بودم . زیاد با چایی جور نیستم

بی اختیار گفتم: جونگ مین....

جونگ مین : جانم

_جونگ مین اگه یه روز نباشم ....

نذاشت حرفم تموم شه گفت: دیگه ازین حرفا نزن

_چرا؟

جونگ مین: چون حتی فک کردنش هم منو عذاب میده

سکوت کردم.ولی هیچکدوممون خبر نداشتیم که سرنوشت یه روز به

تمامه این خوشیامون پایان میده

جونگ مین : نظرت راجبه تاب بازی چیه؟                 و اشاره به تابه

روبرومون کرد

خندیدم گفتم : موافقم هر کی زودتر رسید

و دستمو از توی دستش کشیدمو شروع کردم به دوییدن . برگشتم نگاه

کردم دیدم همونجا وایساده و داره به من نگاه میکنه . نگران شدم یه

جوری شده بود . دویدم طرفش گفتم: چی شده؟ چرا اینجوری منو نگاه

میکنی؟ جونگ مین؟؟

جونگ مین: چرا دستتو یهو از تو دستم کشیدی بیرون ؟؟؟؟؟؟؟

_خب خواستم زودتر برسم به تاب

محکم بغلم کرد . گفت: فاطمه ! دیگه هیچوقت دستتو اینجوری از دستم

 نکش بیرون

با تعجب گفتم : چرا؟؟؟؟؟؟

جونگ مین : وقتی این کارو کردی یه لحظه ترسیدم . ترس همه وجودمو

 گرفت

_ باشه . ببخشید نمیدونستم . حالا بدو هر کی زودتر به تاب رسید

دوتایی به طرفه تاب دوییدیم ولی من زودتر رسیدم گفتم: من برنده

شدم تو باید هولم بدی

خندید گفت: باشه

نشستم و اون منو هول میداد

چه لذتی تو اون لحظه ها میبردم . هیچوقت دوس نداشتم اون لحظه ها

 تموم بشه . چشمامو بستم . انگار که داشتم توی اسمون پرواز میکردم

 ولی نمیترسیدم . مطمئن بودم! مطمئن بودم ازین که اگه افتادم یکی

هست که منو بگیره . یکی هست که ازم محافظت کنه . یکی که

حاضریم جونمونو به هم بدیم

کاش از آینده خبر داشتیم . کاش آینده به ما میگفت: انقدر خوش نباشید

 یه روز به همه ی این خوشیاتون پایان میدم .کاش سرنوشت به این

خوشبختیه ما دوتا حسودی نمیکرد ....

کلی میخندیدیم بلند بلند . میخواستیم که همه ازین خوشبختیه ما

اگاه بشن

وقتی اومد پایین رفتم جلوش وایسادم گفتم : چطور بود؟

جونگ مین : عالی بود خیلی اون بالا حال میده

آروم گفتم: جونگ مین ...

جونگ مین : جانم

_ جونگ مین بغلم کن

لبخندی زدو بغلم کرد. وای خدا چه ارامشی . چه عشقی . تپشه

قلبشو میشنوم . گرمای وجودشو احساس میکنم .دوست ندارم از

بغلش بیرون بیام . جونگ مین دوست دارم میپرستمت با همه ی وجودم

بلند گفتم: جونگ مین دوست دارم

آروم گفت : منم دوست دارم

برف شروع کرد به باریدن

تو حاله خودمون بودیم که یهو شنیدیم یونگ میگه: چشمم روشن اینجا

خلوت کردین .

از بغله جونگ مین اومدم بیرون دیدم همشون وایسادن ما رو نگاه میکنن

هیونگ : باید فکرشو میکردم شما دوتا میخواستید بپیچونید. بعد ادای

جونگ مینو دراورد : فاطمه بیا بریم واست قهوه بخرم !!!!!!!!

زهرا: دو کفتر عاشق چطورن ؟

جونگ مین : شما اینجا چیکار میکنید ؟

هیون: اومدیم تاب سرسره بازی . ببخشید مزاحمتون شدیم

نمیدونستیم اینجا دارید کارای محرمانه میکنید

خندیدم گفتم: حالا بیایید باهم بازی کنیم چطوره؟

هیونگ: لیلا خانم جون بدو تاب !

همه با شورو حال شروع کردیم به بازی کردیم . خیلی خوش گذشت .

همه خوشحال بودیم کاش این شادی هیچوقت تموم نمیشد ....

 

 

 

تمومید امیدوارم خوشتون اومده باشه

نظر یادتون نره

بای