عشق ابدی(قسمت هشتم )
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥   کلمات کلیدی: عشق ابدی

من ادومدم بازم

هه هه

وای وای تند تندی دارم اینو میذارم میخوام برممممممممممممممممم

هه هه حالا انگار کسی مجبورم کرده

ای جوووووووووونم

واستون قسمته بعد عشق ابدی رو اوردم

 

 

یهو دره خونه باز شدو بچه ها اومدن تو . ما دوتا رو که دیدن همون جا

 وایسادن. شکه شده بودن .من و جونگ مین هول کردیم وایسادیم که

جونگ مین گفت: اوکی بعدا میبینمت

و سرشو انداخت پایین رفت . بچه ها هم با تعجب نگاه میکردن . وقتی

 رفت بچه ها به من نگاه کردن که گفتم : اومده بود اینجا نه که تنها

 بودم !


زهرا: فاطمه چرا به ما نمیگی قضیه چیه ؟

لیلا: باز که گل                                و اشاره به گله  روی میز کرد

_راستش منو جونگ مین بهم علاقه مند شدیم

یکتا: اوا مبارکه . چرا زودتر نگفتی . خب بچه چند ماهش هست؟

با تعجب به یکتا گفتم: چیییی؟واقعا که این چه حرفیه میزنی

مونا: ولش کن فاطمه یکتا الان دولیتر زده بالا. مسته مسته چرتو پرت

میگه

به یکتا گفتم: حاک بر سرت مگه نگفته بودم انقد زیاد مشروب نخور

یکتا درحالی که تلو تلو میخورد رو مبل نشست گفت: ول کن بابا .

داشتی راجبه بچتون میگفتی

عصبانی شدم گفتم : بیشعور

زهرا: بیخیال اینو ول کن به ما بگو قضیه چیه؟

_راستش منو جونگ مین به هم علاقه مند شدیم

لیلا: خب اینو که یه بار گفتی بقیش؟

_هیچی دیگه همین ما همدیگرو دوس داریم

مونا: باشه فاطمه خانم یعنی ما انقد غریبه شدیم که الان به ما میگی

_باور کنید خیلی وقت نیست تازه امروز باهم دوکلمه نشستیم صحبت

کردیم

زهرا: ای ناقلا نشستید فقط صحبت کردید دیگه؟

خندیدم گفتم: اره جونه تو همین صحبت کردیم شما اومدین

یکتا با اون حالش گفت : یعنی ما مزاحمه کارتون شدیم ؟

_اره

زهرا: ارههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_نههههه

لیلا: چی نه

_هیچی

مونا: چی هیچی

_هیچی هیچی

یکتا: چی هیچی هیچی

_ ای بابا روانی شدم حالا هر چی

مونا: چی هر چی ؟

_کوفتو هرچی

و همه خندمون گرفت

_بچه ها من خیلی خوشحالم باور کنید اصلا نمیتونم حسمو بگم یه

حسه جدیدی دارم

لیلا: خب پس! ازین که فاطمه خیلی خوشحاله تمامه ظرفای امشبو میشوره

_چه ربطی داشت ؟بیشعور

لیلا: مگه نگفتی خوشالی

_چرا ولی چه ربطی به ظرف شستن داره

لیلا: خب باید یه جور این خوشحالیتو تخلیه کنی دیگه

_درد!!!!!اوکی باشه ولی یکتا هم به خاطره تنبیهش باید امشب شام

درست کنه

یکتا درحالی که یکم هنوز مست بود گفت: باشه میخواین واستون سوپ

 اب جو درست کنم ؟

زهرا: نه قربونت . خودمون یه کاریش میکنیم

مونا: یکتا انقد مشروب نخور وقتی اون مغزه کوچیکت کرم زد اونوقت

میفهمی . من که میدونم همش تقصیره اون کیوه . حالشو میگیرم

یکتا: تو غلط میکنی به کیوهه من چیکار داری

مونا: برو بابا

یکتا: زن بابا

مونا : من زنم تو بابا

یکتا: پس بیا بریم تو اتاق کارت دارم

مونا: بیتربیت ادم هر چی رو که جلو بچه ها نمیگه                         و

اشاره به ما کرد

لیلا: عجب پرووییه

خلاصه تا وقتی که بخوابیم هی چرتو پرت گفتیمو خندیدیم

 

فرداش که چشمامو باز کردم یه زندگیه جدید رو میدیدم . انگار که دوباره

 از مادر متولد شده بودم . یه زندگی جدید که فقط خودم نبودم .یه

عشق , یه امید, یه همدم , یه تکیه گاه, یه عاشق

میخواستم برم پیشش ولی قبل از رفتن نمیدونم چرا ولی به طرفه یه

چیزی کشیده شدم . به طرفه قرآنی که توی کشوم بود همیشه مامان

 میگفت یه قرآن پیشت باشه . شاید توی اون همه سال اولین بار بود

که به قرآن سر میزدم .خاک گرفته بود پاکش کردمو نشستم . تو دلم

گفتم : خدایا اگه این عشق ما واقعیه عشق مارو همیشگی کن یه

عشقه پاک یه عشقه معنوی اون طور که خودت دوس داری .میخوام که

این عشق ما یه عشق ابدی باشه .واسه همیشه

قرآن رو باز کردمو یه سوره به همین نیت خوندم .احساس خشنودی

میکردم .احساس میکردم خدا دعامو مستجاب میکنه .

لباسه مناسبی پوشیدمو رفتم دره خونشون . در زدم

هیونگ: سلام تویی فاطمه؟ لیلا خانم جون چطوره؟ بیدار شده؟ صبحانه

 خورده؟ چیکار داره میکنه؟ حرفی درباره من به شما نزد؟ چی گفت؟

_ای بابا میذاری دوکلمه هم من بگم

هیونگ: وای ببخشید اخه میدونی چیه نه که من این لیلا خانم جون رو

خیلی دوس دارم ....

_وای !!! جونگ مین خونست؟

هیونگ: نه !

_کجاست ؟

هیونگ: کلاس داشت .

_ای وای نمیدونستم . باید برنامه کلاساشو بگیرم . اوکی هر وقت اومد

 بهش بگو من اومدم

هیونگ :باشه به لیلا خانم جون سلام برسون

_ کشتی مارو با این لیلا خانم جونت

اومدم خونه . کمی اتاقمو مرتب کردم که زهرا داد زد: فاطمه درمه در

 کارت دارن

_کیه؟

زهرا: جونگ مینه!!!!

بال دراوردم خیلی ذوق کردم جلوی اینه سری موهامو مرتب کردم رفتم

دمه در

_سلام

جونگ مین: سلام خانمم

_خانم؟؟؟؟؟؟؟

جونگ مین : اره دیگه تو خانمه منی مگه نیستی

_ چرا معلومه هستم

یه شاخه گل دستش بود گرفت جلوم گفت : بیا ماله توهه

خندیدم ازش گرفتم گفتم: تو هر وقت منو میبینی یه شاخه گل میدی

جونگ مین: اره چون همیشه میخوام اتاقت  خوشبو باشه هر وقتم

گلارو میبینی یاده من بیفتی

_من همیشه یاده توام هر گلیم گرفتی خشکش میکنم واسم بمونه

جونگ مین: افرین . حالا لباستو بپوش

_کجا؟

جونگ مین : بریم یه دور بزنیم

_ باشه الان میپوشم

جونگ مین :پس من پایین منتظرم

رفتم پالتومو پوشیدم و رفتم پایین . جونگ مینم یه پالتوهه بلند پوشیده

بود .شروع کردیم به قدم زدن

جونگ مین: این اولین باره که با هم اومدیم بیرون

-اره خیلی ذوق دارم

جونگ مین : مثه من

و برگشت منو نگاه کردو یه لبخند شیرین زد

دستام از سرما یخ زده بود و قرمزو بی حس شده بود . دستامو نگاه

کرد . اروم دستمو گرفت و با دسته خودش برد توی جیبه پالتش

دلم هری ریخت

جونگ مین : دستت گرم شد؟

_ اره تو دسته تو که باشه گرم میشه

دوباره یه لبخند شیرین زد . از جوابم خوشش اومده بود منم بهش

خندیدم . دیگه رسیده بودیم به پارکه سره کوچمون . رفتیم روی یه

نیمکت نشستیم

به شونش تکیه دادم . بعد از چند دقه گفتم : جونگ مین هیچوقت منو

ترک نکن

جونگ مین: فاطمه این چه حرفیه هیچوقت دیگه این حرفو نزن

سرمو برداشتم نگاهش کردم . اونم یه جوری نگام کرد . سرمو انداختم

 پایین گفتم:

جونگ مین اینجوری نگام میکنی خجالت میکشم

جونگ مین : چرا؟؟!!!!!

_نمیدونم چطوری بگم . نگاهت خیلی قشنگه واسه من خیلی زیاده

لبخندی زدو گفت: واسه من ارزشت خیلی بیشتر از اینهاست

چشمامو بستم و بلند گفتم: خدایا ممنونم که این عشق رو به من دادی

بغلم کرد . بغلش کردم . کاش میدونستیم سرنوشته ما چی میشه .

کاش میدونستیم سرنوشت واسه ما چه خوابی دیده ....

 

 

 

 

تمومید

نظر یادتون نره

بای