عشق ابدی(قسمت ششم)
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠   کلمات کلیدی: عشق ابدی

اهم اهم

سلام العلیکم

خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب خداروشکر

من آمدم با قسمته بعدیه عشق ابدی

 

فرداش تبو لرزه شدیدی کردم طوری که اصلا نمیتونستم از تخت بیام

پایین خیلی حالم بد بود

زهرا: دیشب بهت گفتم نرو گوش نکردی حالا بیا اینم حالو روزت

_زهرا ولم کن اصلا حالو حوصله ندارم

صدای لیلا از تو هال اومد

لیلا : ا سلام جونگ مین

 


جونگ مین :سلام متوجه شدم حاله فاطمه خوب نیست اومدم ببینمش

لیلا: اره ولی تو از کجا متوجه شدی

جونگ مین : چیز ... یه حسی بهم گفت

لیلا : اوکی بیا تو

دره اتاق زده شد

جونگ مین اومد تو . زهرا رو به من گفت : خب من دیگه میرم یه کارایی

 دارم که مونده

و رفت بیرون

جونگ مین اومد کنارم رو تخت نشست . نمیدونستم چی باید بگم  اونم

هیچی نمیگفت

گفتم: خوبه که تو حالت مثه من نشدو و سرما نخوردی

جونگ مین : حاله من مهم نیست مهم حاله توهه

تعجب کردم گفتم : چرا باید حاله من واست مهم باشه

بهم نگاه کرد هیچی نگفتو رفت . باخودم گفتم : چرا من باید واسش

مهم باشم چرا اصلا دیشب اون اومد پیشم ؟

یکتا اومد تو گفت : بیا فاطمه واست اب پرتقال اوردم

اومد کناره تختم اب پرتقالو گرفتمو شروع کردم به خوردن .

یکتا: چرا جونگ اومده بود پیشت

_اومده بود حالمو بپرسه

یکتا: از کجا میدونست حاله تو خوب نیست

سکوت کردم چیزی واسه گفتن نداشتم

تقریبا یه ماهو نیم میگذره .توی این مدت یه اتفاقایی افتاده .اتفاقای

خیلی جالب .بچه ها تقریبا بهم علاقه پیدا کرده بودن و دوست شده

بودن . یکتا با کیو . زهرا با یونگ . لیلا با هیونگ و مونا با هیون

ولی من هنوز نتونسته بودم از شکه مرگه دوستم بیرون بیام همشون

سعی میکردن حالو هوای منو عوض کنن

یه روز عصر مونا با یه کیک اومد خونه

زهرا: مونا این چیه؟؟؟

مونا: کیک!!!!!!!

لیلا: خب میدونیم کیکه واسه چی گرفتی نکنه تولده ؟

مونا: نه! همینجوری هوس کردم کیک گرفتم

یکتا: اخ جون کیک ! بیار بخوریم

مونا: برو بابا ماله خودمه عمرا بهتون بدم

یکتا: خسیس اصلا میگم کیو جونم واسم بخره

مونا: برو بگو! بگو هر چی میخوای واست بخره ولی حق نداری به کیک

من دست بزنی

_خب بابا ماله خودت انقد بخور تا بترکی

غروب که شد یکی در زد . رفتم باز کردم کسی نبود دروبستم . دوباره در

 زد رفتم باز درو باز کردم کسی نبود بستم . دوباره در زد یه ذره عصبی

شده بودم باز کردم کسی نبود . بچه ها همینجور نشسته بودن نیگا

میکردن .

دوباره در زد این دفه دیگه قاطی کردم اروم گفتم حالیت میکنم . رفتم

کیکی که مونا خریده بود از تو یخچال برداشتم درو باز کردم بدونه این که

 ببینم کیه محکم کیکو زدم تو صورتش . دستمو گذاشتم رو صورتم

گفتم : وای

جونگ مین بود با یه شاخه گل دستش . تمامه صورتش کیکی شده

 بود .

مونا داد زد : وااااااااای کیکم بیشعور

من و جونگ مین داشتیم همو نگاه میکردیم .یه ذره هم خندم گرفته

 بود .همونجوری دستشو اورد جلو گفت بیا این گل رو واسه تو گرفتم

گل رو گرفتم سرمو انداختم پایین گفتم : ببخشید

جونگ مین : عیبی نداره کیکش خوشمزست

خندم گرفت گفتم : خب تقصیره خودته هی در میزدی در

میرفتی .دوتایی شروع کردیم با هم خندیدن . از روی صورتش کیک

ورداشت مالون به صورتم . خندیدم . نمیدونم چرا ولی بی اختیار با

انگشتم از روی صورتش یه تیکه کیک ورداشتم کردم تو دهنش .تا

انگشتمو گذاشتم دهنش خندم رو صورتم خش شد

جونگ مینم چشماشو بست انگشتمو با دستش گرفت کیکشو خوردو

دستمو از دهنش اورد بیرون چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد. یه لبخند

توام با خجالت زدمو بدونه هیچ حرفی درو بستم

مونا: بیشعور کیکم! خیلی بدی مگه نگفته بودم کسی بهش دست نزنه

یکتا: انقد کیکم کیکم کردی که اخر نصیبه جونگ مین شد

زهرا: حقته تا تو باشی خسیس بازی در نیاری

لیلا: حالا برو یه کیک واسه هممون بخر

مونا: به من چه فاطمه بره که گند زد به کیکم

یکتا: راستی گفتی فاطمه                        بعد روشو به من کرد گفت:

 فاطمه خانم بفرما! دستتو تا حلقش میکردی تو

مونا: راست میگه من که با هیون این همه جورم هنوز وقتی دستشو

میگیرم خجالت میکشم ولی شما که هنو کلا دوبارم باهم حرف نزدید

_نمیدونم بچه ها ناخواگاه بود

لیلا: ازون گلی که تو دستته معلومه

زهرا: ا بچه ها چرا فاطمه رو اذیت میکنید مگه خودتون دوست نشدین

چه عیبی داره خوب اونم احساس داره

لیلا: بابا ما داریم شوخی میکنیم

خندیدمو رفتم تو اتاقم و گل رو گذاشتم جلوی آینه ام . خوشحال بودم

نمیدونم چرا نمیدونم از چی ولی احساس شادمانی میکردم .وقتی به

جونگ مین فک میکردم ته دلم هری میریخت . هفته ی بعدش اونا مارو

واسه شمام گفتن خونشون . میدونستم واسه تغییر روحیه من

بود .منم روحیم بهتر شده بودو اون اتفاق رو پذیرفته بودم

واسه رفتنه به خونشون داشتم اماده میشدم .یاده این که میخوام جونگ

 مین رو ببینم ته دلم قیلی ویلی میرفت

یه دامن تا بالای زانو پوشیدم با یه تی شرته جذبه سفید که یه قلب

گنده قرمز هم روش بود . چون میدونستم این مهمونی واسه تغییره

روحیه منه خودمو شنگول نشون دادم یه خلخال هم داشتم بستم به پام

 که راه میرفتم جیرینگ جیرینگ صدا میداد. هر موقع باهاش راه میرفتم

 مونا میگفت: فاطمه داره گوسفنداشو میبره چرا!!!!!

وقتی رفتیم واسمون قهوه اوردن

 

 

تمومید

من برم که کلی کار دارم

دوستون دارم بوس بوس

نظر فراموش نشه

بابای