عشق ابدی(قسمت پنجم)
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸   کلمات کلیدی: عشق ابدی

یه سلامه گنده ی دیگه بیانه نتمون قط شده بود نتونستم زودتر اپ کنم

واستون قسمته بعد رو اوردم

امیدوارم خوشتون بیاد

عشق ابدی

 

هیونگ : به به خانما بفرمایید تو افتخار دادین

لیلا:حرفه  زیادی نزن

رفتیم تو

هیون: به خودتون بمب اویزون نکردین که ما برو بفرستین هوا

زهرا: اتفاقا یه ده بیستایی اوردیم که اگه لازم شد منفجرتون کنیم


رفتیم نشستیم همه با شک همو نگا میکردیم همه حواسمون جم بود

که هر کی یه حرکته نا به جایی کرد سری از خودش عکس العمل

نشون بده . یهو یونگ عطسه کرد . سریع همه به سمتش برگشتیمو

گارد گرفتیم

یونگ : خب بابا یه عطسه کردم

10 تایی نشسته بودیم و فقط به هم با شک نگاه میکردیم

هیچکس حرف نمیزد که زنگه خونه به صدا درومدو غذاهارو اوردن

زهرا: از همون رستورانی که گفته بودم اونشب غذا گرفتین

خندمون گرفت. سره میزه شام اصلا غذا نمیخوردیم الکی با غذا ور

 میرفتیم راسش میترسیدیم

کیو: چیه میترسین ؟


لیلا: از چی ؟؟؟؟؟

جونگ مین: ازین که به رستورانیه گفته باشیم تو غذا ها داروی خواب آور

 بریزن

یکتا: کی میدونه شاید

هیون : نترسید میبینید که خودمونم داریم میخوریم

_شما ها چرا مارو واسه شام دعوت کردین؟؟؟؟؟؟

هیونگ : راستش میخواستیم اتش بس اعلام کنیم

مونا: اتش بس؟؟؟؟؟

یونگ: اره ما تصمیم گرفتیم دیگه کاریتون نداشته باشیم اخه تا کی ؟

کیو:اره راستش امتحانای ما هم داره شروع میشه و بهتر دونستیم که

این بازی رو تمومش کینم

زهرا و لیلا هم حرفشو تایید کردن . با این حرفه اونا ما هم تصمیم

گرفتیم که رفتاره عادی باهم  داشته باشیم بعده شام برگشتیم خونه

 

دیگه پاییز بودو هوا خیلی سرد شده بود

یه مدت که گذشت رفته بودم بیرون یه کارایی داشتم که باید انجام

میدادم غروب وقتی برگشتم دیدم بچه ها رو در نوشته گذاشتن که رفتن

 بیرون . منم کلید رو فراموش کرده بودم ببرم

مجبور شدم همونجا روی پله ها بشینم .خیلی سرد بود داشتم یخ

میزدم دیدم جونگ مین درو باز کرد گفت: چرا اینجا نشستی ؟

_بچه ها رفتن بیرون کلید ندارم

جونگ مین : بیا تو

_نه همینجا میشینم تا بیان

جونگ مین: بیا تو یخ میکنی

رفتم تو مثه این که اونم تنها بود. رفتم نشستم رو مبل . اونم نشست

 روبه رو و یه روزنامه گرفت دستش

جونگ مین : دره دفتره این روزنامه رو باید تخته کرد همه چی رو برعکس

 چاپ کرده

دقت کردم دیدم روزنامه رو برعکس دستش گرفته . خندم گرفته بود

روزنامه رو گذاشت کنار رفت واسم قهوه ریخت اورد بعد شروع کرد به

روزنامه خوندن

بهش نگاه کردم یهو دیدم از بالای روزنامه بهم نگاه کرد .همون موقع

سروصدای بچه ها از راهرو اومد .بلند شدم گفتم :من دیگه میرم

یه نگاه بهم کرد گفت : هر جور راحتی به سلامت

فردا شبش بهم تلفن شد کاش میمردمو این خبرو نمیشنیدم . مادر

یکی از دوستای مدرسه ایم بود گفت yeng تصادف کرده ومرده

تا اینو شنیدم اشکم سرازیر شد باورم نمیشد مونده بودم شکه شده

بودم yeng از اول ابتدایی با من بود بهترین دوستم بود

اونا یه سال پیش به خاطره کاره پدرش رفته بودن یه شهره دیگه

وای خدا باورم نمیشه خیلی واسم سخت بود کسی که من خوشی

هام با اون بود ...

دیروقت بودو بارون شدیدی میومد پالتومو برداشتم که برم بیرون

زهرا گفت:فاطمه بارون خیلی شدیده کجا میری نرو

گریه کردم گفتم : زهرا دارم میمیرم میخوام برم

دروباز کردم اومدم بیرون کوچه خلوت بود .

خدایا باورم نمیشه کسی که من باهاش دنیای اطرافمو شناختم کسی

 که من باهاش دورانه بلوغمو نوجوونیمو گذروندم حالا دیگه نیست مرده

اون تنها دوستم بود من ازش چیزای زیادی یاد گرفتم

واسم خیلی سخته خدایا دارم داغون میشم . سرمو انداخته بودم پایین

 و اروم گریه میکردم . هیچکس نیست که حاله منو بفهمه؟

یهو خوردم به یکی . سرمو اوردم بالا دیدم جونگ مینه.تا حالا کنارش

واینستاده بودم . از من قد بلندتر بود. به صورتش دقت کردم همه جاش

مثه من خیس شده بود موهاش روی صورتش بهم ریخته پخش شده بود

 و از نوکه موهاش اب بارون میچکید . چقد صورتشو جذاب تر کرده بود

دوتایی به هم نگاه میکردیم. گریه میکردم ولی اهسته . سرمو روی

سینش گرفت شروع کردم به گریه کردن این بار بلندتر گریه میکردم

دستشو گذاشته بود روی سره من و رو سینش نگه داشته بود . نیدونم

 چقد اونجور گریه کردم ولی خالی شدم

 

 

اینم ازین قسمت دیگه جریانه داستان کلا عوض میشه و ....

منتظره نظرای قشنگتون هستم

بوس بوس وبس