عشق ابدی (قسمت چهارم )
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧   کلمات کلیدی: عشق ابدی

اومدم من باز اومدم هه هه

بچه ها وی پی انم وصل نمیشه امروز یه روزه بدیه ها

هنو داره برف میاد

واستون قسمته بعد رو اوردم خواسته بودین طولانی تر باشه قسمتا چشم

اینم قسمته چهارم  عشق ابدی

 

تقریبا یه هفته بعد جونگ مین شروع کرد تندتند در زدن .رفتم درو باز

کردم جلوش وایسادم گفتم: چه خبرته ؟ مگه سر اوردی ؟

یهو از پشتش یه تخمه مرغ درآورد شکوند ریخت رو موها من همینجوری

با شک بهش نگاه میکردم بعد با دستش شروع کرد تخم مرغو رو موهام

پخش کردنوو موهامو تخم مرغو قاطی پاتی کردن. بعد با انگشتش چند

ضربه اروم به نک بینیم زد و خندید رفت دروبست!

 

 


من چند ثانیه موندم بعد چنان جیغی زدم که فک کنم صداش تا سره

کوچه هم رفت . مونا اومد گفت : چی شده؟ که موهامو دید گفت : ای

وای کی اینجوریش کرده ؟

_جونگ مین ! بعد شروع کردم به گریه کردنو گفتم موهام موهام

برگشتم طرفه دره خونشون بلند گفتم نشونت میدم         رفتم تو

یکتا: ای وای چرا این جوری شدی؟

مونا: جونگ مین این ریختیش کرده

لیلا: بچه ها اینا کوتاه بیا نیستن بیاین بی خیال شیم

_نخیر تازه اولشه باید تلافی کنم قرارمون این بود کم نیاریم

زهرا: حالا میخوای چیکار کنی ؟

_ نمیدونم منتظرم ببینم چه فرصتی گیرم میاد

2 روز بعدش صدای جونگ مینو یونگ رو از تو کوچه شنیدم . رفتم دمه

پنجره!

جونگ مین : یونگ یه رنگه مو خریدم انقدر رنگش قشنگه امشب واسم

بذارش باشه ؟

یونگ: باشه حالا چه رنگی هست؟

جونگ مین : خیلی قشنگه بهت نمیگم تا ببینی

اومدن تو ساختمون . منم بدو رفتم از چشمیه در نگاه کردم یهو رنگه

مویی که خریده بود از کیفش افتاد ولی متوجهش نشد و رفت تو . منم

 سریع رفتم برش داشتم که متوجه نشه. اومدم تو لباس پوشیدم

زهرا: کجا میری ؟

قضیه رو واسه بچه ها تعریف کردمو گفتم که میخوام چیکار کنم

یکتا: وای فاطمه توروخدا بیخیال شو این کارو نکن دارت میزنه

_عمرا حالیش میکنم پرووو

رفتم یه رنگه مو همون مارک خریدم انداختم دقیقا همونجایی که افتاده

 بود جلو دره خونشون . باید یه بهونه ای پیدا میکردم تا ببینتش یه ظرفه

 شیرینی گرفتم که برم

لیلا:  فاطمه این کارو نکن میکشتت

ولی من بی توجه رفتم در زدم . یونگ اومد درو باز کرد . ظاهرا فقط این

 دوتا خونه بودن

یونگ : بله؟؟؟!!!!!!


_اومدم شیرینی بهتون بدم

یونگ: شیرینی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


_اره دیگه             و ظرفو دادم دستش

دورو بره ظرفو نگاه کرد دونه دونه شیرنی هارو چک کرد میترسید

بازدوباره یه کاری کرده باشیم

گفتم: نترس سمیش نکردیم

سرمو اوردم پایین گفتم : اااا این رنگه مو واسه شماست ؟؟؟؟

یونگ: آره ماله جونگ مینه دستون درد نکنه

و سرشو کردتو خونه داد زد : جونگ مین رنگه موت پیدا شد

تشکر کردو درو بست

گوشمو گذاشتم رو در که بشنوم چی میشه

جونگ مین : کی بود؟

یونگ: فاطمه !

جونگ مین: چی میخواست ؟

یونگ: هیچی واسمون شیرینی اورده

جونگ مین : شیرینی ؟؟؟؟ دیگه میخوان چی کار کنن حواست بود که

کاری نکرده باشه

یونگ : اره بابا

جونگ مین : خب بیا موهامو رنگ بذار

یونگ: باشه فقط جونگ مین مطمئنی این رنگه مو بهت میاد خیلی ضایع

 نیست؟

جونگ مین: تو کاریت نباشه عالیه

یونگ: فک نکنما

جونگ مین : کلی پولشو دادم بهترین مارکو گرفت حرف نزن بیا بذار

یونگ: باشه ولی بهت گفتما

منم رفتم تو خونه

زهرا : چی شد؟

_هیچی همه چی به خیرو خوشی تموم شد

یکتا: یعنی گرفت ؟ یعنی داره میذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_اره فقط بچه ها اماده هر اتفاقی باشید

یه مدت که گذشت یهو جونگ مین از تو خونه داد زد :فاطمه !!!!!!!

میکشمتتتتتتت!!!!!!!!!

خدایی یه لحظه ترسیدم ولی به رو خودم نیاوردم

اومد محکم در زد زهرا رفت دروباز کرد اومدن تو . وای چه ریختی شده

بود ! موهاش شده بود صورتی !!!!!!!!!! همه بچه ها خندشون گرفته بود

لیلا:اوا جونگ مین موهاتو رنگ کردی چقدرم بهتون میاد

جونگ مین با عصبانیت اومد طرفه من گفت: کاره تو بود؟

همه بچه ها خندیدن

گفتم: به من چه ! تو رنگه مو میخری میندازی تو راهرو

جونگ مین به بچه ها نگاه کرد گفت : باشه باشه بخندین حالیتون میکنم

زهرا: بای بای

یونگ : واقعا که خجالت داره

و از در رفتن بیرون

مونا:وای فاطمه کارمون درومد تا تلافی نکنن دست بردار نیستن

یکتا: اره راست میگه من کم کم دارم ازشون میترسم

_بچه ها فقط حواستون به دوروبرتون باشه

حدوده چند روز میگذره . روزه یکشنبه که تعطیل بود تصمیم گرفتیم بریم

 بیرون . لباسامونو پوشیدیمو کلی شیک و پیک کردیم

بعد اهسته طوری که اونا نشنون درو باز کردیم . مونا سرشو از در داد

بیرون دورو برو نگاه کرد بعد اومد تو گفت : بچه ها امنه امنه بدویید

5 تایی پامونو از در گذاشتیم بیرون که با مخ خوردیم زمین . تمامه

راهروهاو پله هارو با یه چیزه خیلی خیلی سری سرکرده بودن بدجور!

وایمیستادیم میخوردیم زمین 5 تایی درگیر بدیم نمیتونستیم یه قدمم

بریم 4 زانو هم میرفتیم میخوردیم زمین خیلی سر بود 15 دقه بود که ما

درگیر بودیم 15 دقه شد 30 دقه معلوم نبود چی ریخته بودن ! 5تایی

دروباز کردنو شروع کردن به ما خندیدن

جونگ مین : تلاش کنید تلاش کنید حتما موفق میشید

با عصبانیت بهش نگاه کردم ولی کم نیاوردم گفتم : ا موهاتو دوباره رنگ

کردی . چرا این رنگی کردی . صورتی که بهت خیلی میومد

هیون : شما فعلا سعی کن ازینجا خلاصی پیدا کنی

یکتا: چی ریختین اینجارو هان؟

هیونگ: زیاد فک نکنید عقله کوچیکتون کشش نداره

لیلا: حرفه دهنتو بفهم

همشون 5تایی واسمون دست تکون دادنو گفتن : بای بای      و

دروبستن

اون روز کلا زهره مارمون شد

شب کیو دره خونه رو زد

لیلا:بله؟

کیو: منم کیو جونگ

درو باز کرد

لیلا: چی میخوای

کیو: خواستم شمارو واسه شام دعوت کنم خونمون

یکتا: چییییییییییییییی

کیو: با بچه ها تصمیم گرفتیم شما رو واسه شام دعوت کنیم . چیه

خوشتمون نمیاد؟

من سریع گفتم: چرا حتما میایم منتظر باشید

لیلا درو بست گفت: چی میگی فاطمه . ما سایمونو با تفنگ میزنیم

حالا بریم خونشون شاااااام؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا: به جانه خودم اینا یه نقشه ای دارن حالا ببینید

یکتا: من با زهرا موافقم نباید بریم ممکنه بالاملا سرمون بیارن

_نه بچه ها اگه نریم فک میکنن از کاره امروزشون ترسیدیم و کوتاه

اومدیم . بعدشم چه بالایی مگه ما بچه ایم؟

شب رفتیم و در زدیم . هیونگ درو باز کرد ...

 

اهم اهم تمومید

نظر یادتون نره ها

دوستون دارم بوس بوس