عشق ابدی (قسمت سوم)
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥   کلمات کلیدی: عشق ابدی

سلام سلام

وای وای تند تندی اومدم  اینو بذارم برم عروسییییییییییییییییییییییی

خب اینم از قسمت سوم عشق ابدی

 

 

فرداش که شب یکتا داشت دمه پنجره اماره اونارو میگرفت یهو

گفت:فاطمه بدو بدو اومدن دارن میان تو ساختمون

_مونا پوسته موزو بده حالا وقته کوفت کردنه ؟

مونا: خب باید موزو بخوری تا پوستشو استفاده کنی دیگه

پوسته موزو گرفتمو سری انداختم رو پله ها 5 تایی داشتن باهم حرف

 میزدنو اصلا متوجه جلوشون نبودن ما هم داشتیم از سوراخه در نیگا میکردیم

یهو هیونگو کیو پاشون رفت رو پوسته موزو سر خوردن و افتادن رو پله ها

کیو داد زد: کی این پوسته موزارو انداخته اینجااااااااااااااااااااااا


 من درو باز کردم گفتم: چه خبرتونه ؟چرا داد میزنید ؟ اینجا آپارتمانا

یونگ: شما این پوسته موزا رو انداختین اینجا ؟

زهرا:به ما چه میخواستین جلوی پاتونو ببینید

و درو بست . ما داشتیم اروم میخندیدیم که یه وقت صدامون بیرون نره

یکتا: ای ول حال کردم خوب حالشون گرفته شد

_بچه ها دیگه اصلا به روی خودتون نیارید

بعد از ظهرش رفته بودیم بیرون وقتی برگشتیم رو درمون یه کاغذ

چسبونده بودنو یه علامت مرگ هم کشیده بودن لیلا کاغذو کند مچاله

کرد و گفت: چه غلطا!

رفتیم تو .شب که شد من داشتم تی وی نگاه میکردم که دیدم یکی در

 میزنه . رفتم از چشمی نگاه کردم 5 تاشون بون تا اومدم در و باز کنم

که دیدم 5 تا سوسکه گنده از زیره در دادن تو . وقتی سوسکارو دیدم

شروع کردم به جیغ زدن و دوئیدن .داد زدم : سوسک بچه ها سوسک

همه از جیغ زدنه من جیغ زدن و هر کدوم یه جا رفتن .من رفته بودم روی

 مبل یکتا رو میز ناهاری زهرا رو اپن اشپزخونه مونا رو میز عسلی لیلا

هم میدوییدو جیغ میزد

صدای خنده اون 5 تا ازون بیرون میومد

مونا: نخندین . حالیتون میکنم پروهااااااااااااااااا

لیلا بدو اومد کناره من رو مبل

زهرا : بیایید اینارو بکشید

یونگ بلند گفت: بای بای

هیونگ: با سوسکا بهتون خوش بگذره

یکتا: نرید جانه مادراتون نردید

ولی اونا خندیدنو رفتن . ما موندیمو 5 تا سوسکه گنده پدرمون درومد تا

بکشیمشون واقعا اشکمون درومده بود

منم که خیلی عصبانی بودم داد زدم : نشونتون

میدددددددددددددددم!!!!!!!!!!

گذاشتیم چندروز بگذره چون میدونستیم اونا بیشتر حواسشون جمعه .

چند روز بعد از سوراخه در نگاه کردم دیدم کلی شیک و پیک کردن دارن

میرن بیرون به بچه ها علامت دادم اونا جلودر وایساده بودن سریع درو باز

 کردن 5 تایی با 5 تا سطله پره اب بودیم تا روشونو کردن به ما 5 تایی

ابارو ریختیم روشون . اونارو داری هیمینجوری وایساده بودن نگاه میکردن

 شده بودن موش اب کشیده از بالا تا پایینشون خیسه خالی شده بود

ما خندیدیم که یکتا براشون دست تکون داد گفت:بای بای

رفتیم تو ایندفه دیگه بلند میخندیدیم خیلی حال کردیم تا اونا باشن مارو

اذیت نکنن پروها

ما هم دیگه بیشتر حاسمون جمع بودن اهسته میرفتیمو میومدیم تا یه

وقت بالایی سرمون نیاد

 

 

خب تمومید

نظر یادتون نره ها

بای بای