عشق ابدی (قسمت دوم)
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳   کلمات کلیدی: عشق ابدی

یه سلامه دیگه به همه دوستای خوبم که منو تو این وب همراهی میکنن

باور کنید وقتی نظرای قشنگتونو میبینم ذوق میکنمو میخوام هی تند تندی اپ کنم ولی میبینم خبری نیست

خب میریم سراغه قسمته دوم

عشق ابدی

 

ما دیگه کارمون شده بود از چشمیه در نگاه میکردیم اینا کی میان کی

 میرن

زهرا : بچه ها اول باید بفهمیم اسماشون چیه فقط چجوریشو نمیدونم

_یه فکر زد به کلم

مونا : چی بگو ؟

_اونارو یه شب واسه شام دعوت میکنیم اونوقت میتونیم همه چیزشونو

 بفهمیم

یکتا: عمرا اصلا ابدا

_بابا نمیخوایم که اینکارو واسه اونا کنیم فقط میخوایم بیشتر راجبه اونا

بدونیم  تازه تو مهمونیم میتونیم اذیتشون کنیم هان؟

لیلا : فکره خوبیه

_پس من میرم واسه شام دعوتشون کنم

یکتا:شام درست کنیم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!

زهرا:همونمون مونده واسه اینا شام درست کنیم از بیرون سفارش میدیم

 


رفتم دمه خونشون در زدم بچه ها هم داشتن از چشمیه در نگاه میکردن

یکی دروباز کرد که یه جوری بود قیافش به بیبی ها میخورد !معلوم بود

ازون گریه اوهای بچه ننست ! ایش نگاه کن چه ریختیم داره با اون

موهای سیخش

انگار که داشتن غذا کوفت میکردن ! گفتم : ببخشید غذا میل میکردین ؟

 مزاحم شدم ؟

لقمه دهنشو قورت داد گفت: خواهش میکنم بفرمایید

_ منو بچه ها تصمیم گرفتیم شما رو واسه شام دعوت کنیم

خونمون .آخه میدونید چیه دلمون به حالتون سوخت

گفتیم اینا تازه اومدن بذار بگیم خونمون یه وقت احساسه غریبی نکنن

یهو یکی اومد کنارش وایساد

واه واه این چه دماغی عمل کرده نوک تیز انگار 12 تا عمله جراحی روش

 انجام دادن که تازه این شده

گفت: لازم نیست ما احساسه غریبی با کسی نمیکنیم بعد گفت:

هیونگ بیا بریم تو

هیونگ: ا چی میگی خانما خواستن به ما لطف کنن

بعد رو به من کرد گفت : حتما میایم حتما

گفتم : باشه پس ساعت 8 نه دیرتر نه زودتر

هیونگ : باشه باشه حتما

اومدم تو خونه گفتم : بچه ها اسمه یکیشونو فهمیدم

زهرا : کدوم همون که دوباره اومد؟

_ نه اونی که اول درو باز کرد

لیلا : خب چی بود ؟

_ هیونگ !

یکتا : هیونگ!!!؟؟؟؟؟

_ آره بچه ها میاد ازین تیتیش مامانیا باشه حال میده واسه اذیت

کردنش

مونا: اخ جون اخ جون چه سرگرمی ای پیدا کردیم

دقیقا ساعته 8 شب زنگه خونه به صدا درومد .خودم رفتم درو باز کردم

5 تاییشون سلام دادنو اومدن تو

هیونگ رفت رو مبل نشست همون دماغ عملی رو صدا زد گفت : جونگ

مین بیا پیشه من بشین

ما همه به هم نگاه کردیم . پس اسمه این یکی جونگ مینه .یه چشمک

 به بچه ها زدمو رفتم نشستم

هیونگ : خب

لیلا:خب؟

هیونگ:خبببب؟

لیلا:خب؟؟؟؟!!!!!!

هیونگ:خب؟؟؟؟؟

لیلا:خب چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

هیونگ:ای بابا خب بگید اسمتون چیه؟

تو دلم گفتم:وا چه بی مزه

سریع گفتم :خب شما اول بگید

شروع کردن اسماشونو گفتن : هیون .یونگ .کیو .جونگ مین .هیونگ

ما هم گفتیم که هیون گفت:اسمتون کره ای نیست اهله کجاهستید

مونا: ما ایرانی هستیم

جونگ مین : ای بابا گلمون خشک شد. یه چیز نمیاری بخوریم

یکتا:اوا ببخشید اصلا یادم رفت

و رفت و با یه سینی چای سبز برگشت

کیو که همینجور داشت چای رو از سینی برمیداشت گفت: تنها زندگی میکنید

یکتا:اره و شروع کرد جریانه خونوادمونو تعریف کردن که زنگه خونه به صدا

 درومد و شام رو آوردن

سره میزه شام:

ما که قصده اذیت کردنشونو داشتیم و دنباله یه فرصت میگشتیم

زهرا: شما ماله کدوم دهاتی هستید

5 تایی زیرزیرکی میخندیدیم

جونگ مین : ماله همون دهاتی که شما هستید

منم سریع گفتم: ا راست میگی پس هم محلی هستیم .ولی چرا ما

 شما رو ندیدیم ؟

جونگ مین :اتفاقا ما شما رو دیدیم داشتید رو زمین بیل میزدید

منم حرصم گرفتو گفتم:پس حتما شما داشتید گوسفنداتونو میبردید

 چرا

با این جمله هایی که جونگ مین گفت همه متوجه شدیم اینا ازون

ساده هاش نیستنو خیلی زرنگتر از اونایین که ما فکرشو میکردیم

یونگ : ممنون واقعا غذاتون خوشمزست

زهرا: ولی ما که غذا درست نکردیم از رستوران گرفتیم اگه بخواین

شمارشو بهتون میدم

ما 5 تایی زدیم زیره خنده یونگ بدجوری کنف شده بود

یکتا: آدم تو شیلنگ شنا کنه ولی مثه تو ضایع نشه

دیگه هیچکس تا آخره غذا هیچی نگفت .میزه شامو که جم کردیم

هیون: ما دیگه میخوایم بریم

مونا: اوا چرا تازه که سره شبه

هیون : نه دیگه مزاحمتون نمیشیم حالا دفه دیگه

جونگ مین به حالت کنایه گفت: راست میگه ما حالاحالاها باهم کار داریم

اونا که رفتن ما کلی شروع کردیم به خندیدنو مسخره

کردنشون .گفتم:بچه ها اونا ازین زرنگانا حواستون باشه جلوشون کم

نیاریم اوکی؟

لیلا:راست میگه حالا که تا ایناش اومدیم پس تا تهش بریم

باز همه دستامونو گذاشتیم رو همو گفتیم fighting

 

اینم ازین قسمت

دوستون دارم عزیزای دلم

بوس بوس

بابای